نمی دونم چرا دوست دارم شبا زندگی کنم؟!
وقتی شب می رسه و با تنهایی خودم تنها می شم، حس می کنم که دوباره از نو متولد شده ام.دیگه هیچ کس نیست. من هستم و دنیای کوچک و قشنگ شبانه ام درست مثل دنیای یک نوزاد.و خدایی که منو ناز میده و ماه و ستاره و ابر و باد و حتی سایه های گریزانی که هنوز هیچ مفهومی برام ندارند، همه ی دنیام رو تشکیل می دهند.و دقیقا در همین لحظاته که برای تمام دنیام لوس میشم، گریه میکنم، خنده می کنم و خلاصه بدون هیچ تکلیفی نفس می کشم، بدون این که بفهمم صبح فردا واسم بلوغی را به ارمغان می آره که پر از درد و رنج و کوله بار غم و غصه های به میراث گذاشته شده ی تموم نیاکانمه.
شب واسه من یادآور تموم بچگیاییه که فقط ازش رد شدم بدون این که بچگی کرده باشم؛ و شایدم با این شب نشینی ها میخوام عقده و بغض سالهای کودکی رو باز و منفجر کنم.
اینو گذاشتم واسه تو خودت رو به کوچه علی چپ نزن
میدونی که منضورم تویی

