سلام
چند روز پیش از بس حالم گرفته بود نمیدونستم چی بنویسم ولی حالا از بس حالم خوش نمیدونم چی بنویسم.امروز بعد یک هفته و چند روز مامانم رودیدم اخه چند وقت بود ندیده بودمش هر وقت مامانم رو میبینم انگار تموم ارزوهام به واقعیت پیوستن. هیچوقت نمیتونم بوسه های که مادرم رو گونهام میکاره رو فراموش کنم امیدوارم بتونین درک کنین
یه مدت بد رقم دلم گرفته نمیدونم چی بنویسم. میدونم واسه کسی مهم نیست ولی خواستم یه چیزای رو یاد خودم بیارم چیزی که خیلی وقت چشمام رو روش بستم نمیدونم چطوری چشمام رو باز کنم کمکم کن دوست من...

اینو چند وقت پیش کشیدم اگه بد در اومد ببخشید
تا حالا شده ندونین بخندین یا گریه کنین.یا نفهمین چطوری زندگی کنین.یا مثل الان من ندونی چیکار میکنی ندونی چی مینویسی .خلاصه مطلب به جای کسی بر نخوره نفهم شده باشی.
تودلم خیلی حرف دارم ولی هیچوقت نفهمدم چطوری بگمشون یا حتی با چه زبونی بنویسمشون.
نمیدونم چرا احساس میکنم تو دنیا من یکی اینجوریم
یکی ازبزرگترین ارزوهام تو دنیا اینکه یه روزی هر چه سریعتر بهتر دیونه شم یعنی بشم نفهم نفهم نفهم حالا اگه اونقدر دیوونه نشدم میخوام لااقل احساس تو وجودم پاک بشه
یه زمانی اینقدر قوه تخیلم قوی بود که در روز دست کم تو ذهنم ۵ تا فیلم سینمای می ساختم .
ولی افسوس که الان نه ذهنم نه دستام واسه دو سطر چرت پرت نوشتن همراهیم نمیکنه
همین چند جمله که نوشتم ۱۱۶ بار پاک کردم و نوشتم
فدای ذهن و دست و احساس همتون (حیدر)