تبليغاتX
یه کم مرکب
سلام دوستای خوبم

 

امروز حس نوشتنمون گل کرده ولی گلش رنگ شومی داره

دیروز عصر وقتی سوار تاکسی شدم تا برم خونه توی راه راننده رادیو رو روشن کرد از بین امواج مغشوش و به هم ریخته اسم خسرو شکیبای به گوشم خورد . نمی دونم چرا کنجکاو شدم . 

همین طور که امواج رو دنبال میکردم صدای گوینده رادیو توی گوشم طنین انداز شد که رفتن خسرو شکیبای رو تسلیت می گفت خدایش وقتی این خبر رو شنیدم ٬ دلم گرفت

تموم خاطراته بچگیم  

خانه سبز ٬ مرادبیک  و ...

پس برای شادی روح این هنرمند عزیز

یه فاتحه بفرستیم حتما خوشحالش کردیم

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 20:15 توسط حیدر |

شب من از پش خودم رفتم ٬ چقد آسمان گنگ شده بود شاید هم خودش رو به گنگی زده بود با این که

مشعلم خاموش بود اما باز جرات گذاشتنش بر زمین را نداشتم. نمیدانم چرا با اینکه به خودم میگفتم

نمی رسی ولی باز ته دلم چراغکی سوسو میزد حرفهای دوستانم را به یاد می آوردم که چقدر دوستانه

 امید بر تن من میزدند٬ ولی این من بودم که خود را نا امید می دیدم ٬ نا امید نه در مقابل حرفهای

 دوستانم نا امید در مقابل آنچه خود می پنداشتم. همیشه با این که به خود میگفتم راهت درست است

 ولی باز سر درگم بودم سردرگم در خودم ٬ نمیدانستم زندگیم طبیعی پیش میرود یا دست خوش

 تخیلاتم شده. نمیدانم... 

اگه از بچگی میدونستم که آدما وقتی بزرگ میشن چه موجودات.......میشن هیچ وقت از خدا

نمیخواستم که من رو بزرگ کنه ٬ همیشه  ازش میخواستم یا تو بچگی بمیرم یا تو بچگی بمونم فقط

بزرگ نشم . آدما وقتی بزرگ میشن به همه چی فکر میکنن جز خودشون انگار که سالهاست با

خودشون قهرن و اصلا قصد آشتی ندارن. تا حالا از خودتون چیزی خواستین؟ یا تویه وجود خودتون دنبال

چیزی گشتین؟ من همیشه توی هزار دالان تو در تویه زندگیم دنبال یه چیز میگشتم و میگردم و خواهم

گشت ٬ گرچه تاحالا پیداش نکردم ٬ اونم نجابت کودکانه از دست رفتمه ٬ همون که وقتی تو چشم

یه کودک معصوم  نگاه میکنی برق میزنه. و از خدا میخوام تا اون نجابت رو به دست نیاوردم من رو از این

 دنیای بی احساس سنگ دل نبره گرچه این دنیا سنگ دل نیست ما آدم بزرگایم که اون رو سنگ دل

جلوه میدیم .

 

نمیدونم شاید تنها کسی که حرفای من رو درک میکنه همین کیبوردیه که دارم روش اینا رو تایپ میکنم .

چون چه بخواد چه نخواد باید تا آخر عمرش این حرفهای من رو تویه ذهنش بسپاره و اینم میدونم که یه

روزی این کیبورد باز نشسته میشه و اون موقعه که به حرفای من فکر میکنه . ولی ما انسانا شاید٬ شاید

 هیچ موقع بازنشست نشیم.

 

خلاصه مطلب اینکه

 

دوستای خوبم تویه زندگیتون هم گریه کنین ٬ و هم بخندین٬ گریه کنین تا بتونین هم دیگه رو درک کنین

٬ وبخندین تا بتونین زندگی کنین . درست مثل یه کودک 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02ساعت 16:58 توسط حیدر |